تبليغاتX
شــــــــــهید محســـــــــن اســـــــدی

تو مسافربودی

امشب که مسافر آسمان گردیدی و به میهمانی ماه رفتی و جزئی از روشنایی آسمان گشتی، زمین در فراق و دوریت می سوزد. هر چند که جسم تو را در آغوش دارد. ولی بر آسمان غبطه می خورد که پذیرای روح توست. تو مسافر بودی، از مسافران عرفه که رب و ارباب دعایت را مستجاب کردند و عریضه شهادتت را امضاء نمودند. حال که نماز نیمه شب و زیارت عاشورایت تو را به زیارت یار رساند، حالا که از در باغ شهادت گذر کردی و قدح وصال را از دست اربابت نوشیدی و در عرش با پرستوهای مهاجر ملاقات کردی و همسفرشان گشتی، یادی از ما کن که در فراقت می سوزیم و به دور شمع شهادت همچون پروانه ایم.

می دانم که زمین با بزرگی اش برای روح بزرگت کوچک بود و مجال پریدن به تو نمی داد. دلت برای یاران تنگ شده بود. از قافله عقب مانده بودی، می دانم که باید می رفتی و قسم شان می دادی که در حقت دعا کنند که شهادت نصیبت گردد. دیدی که بی وفا نبودند و رسم رفاقت را خوب به جا آوردند. و تورفتی به جایی که آروزیش را داشتی، ولی بدان که هنوز صدای زمزمه های یاحسین و یازهرایت به گوش می رسد. هنوز هق هق گریه هایت را در مراسم عزاداری می شنوم و کبودی سینه ات را می بینم. هنوز با خنده های قشنگت زندگی می کنم و خاطرات خوب با تو بودن است که مرا زنده نگه می دارد. پس زندگی می کنم تا به یادگارت بیاموزم که پدرش مردی بود از تبار یاران و مردان بزرگ که آرزویش پیوستن به حق و حقیقت بود. و این مرد در یک روز زمستانی، با همسفرانش از این دنیا کوچ کرد و به دیار معبود شتافت.

و اکنون این این یازده ستاره هر شب در آسمان شهرمان می درخشند تا هیچ گاه از یاد نبریمشان.

                                                          

                                         همسر شهید اسدی

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:10  توسط میلاد |